تبلیغات
اس ام اس جدید :: عاشقانه ::سرکاری::فلسفی::تولد - داستانهای جالب و کوتاه اس ام اسی
اس ام اس جدید :: عاشقانه ::سرکاری::فلسفی::تولد
مطالب خنده دار و مفید و سرگرم کننده جوک و داستان های خنده دار و طنز عکس های خنده دار شعر خنده دار و هزران مطالب جالب دیگر

مرتبه
تاریخ : جمعه 1 مهر 1390

 داستانهای جالب و  کوتاه اس ام اسی

http://www.Sms-1000.Mihanblog.com

داستان اس ام اسی :: حاکم و پیرمرد

روزی حاکم پیرمردی را دید که با لباسی نازک در سرمای زمستان نگهبانی میداد متاثر شد و لباس خود را به پیرمرد داد پیرمرد قبول نکرد ولی حاکم به او قول داد که لباس گرمی برای او خواهد آورد حاکم آن پیرمرد را فراموش کرد تا یک روز خبر اوردند یکی از نگهبانها از سرما مرده است و نامه ای خطاب به حاکم نوشته من سالها با همین پوشش نگهبانی دادم و سرما مرا از پای درنیاورد ولی وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.


داستان اس ام اسی :: بیست سال بعد

تَرکِش حرکت کرد . مرد مُرد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 داستان اس ام اسی :: انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه به 5 باطری ساعت را کشید و چشم به راه ماند


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ادامه در لینک زیر

داستان اس ام اسی :: دکمه جا افتاده

(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)


(آره آره چه روز قشنگی بود)


(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)


(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)


( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )


(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )


سکوت. بعد از چند دقیقه


(راستی اسمت چی بود؟)


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 داستان اس ام اسی صدقه

پیرمردی خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد تا صدقه بدهد به ناگهان نوشته روی صندوق را خوان و منصرف شد!

" صدقه عمر را زیاد می کند"

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

داستان اس ام اسی :: شاه

منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود. شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او ، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت. منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

داستان اس ام اسی :: مردی که یادش رفت

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

داستان اس ام اسی :: دلتنگی های اژدهای شهر بازی

چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

داستان اس ام اسی زن

مثل سیب غل خورد . به جدول خورد . صورتش کبود بود و کثیف . مرد اسکناسی انداخت و سوار شد ، عابرین هم. زن سفید تر می شد. مامور شهرداری کراکت میم مثل مادر را کشید روی زن . دانه های باران از میان درختان خیابان شروع به باریدن کردند . زن کنار خیابان بود .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 داستان اس ام اسی :: آشغال ها

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 داستان اس ام اسی :: اسب سفید

اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


داستان اس ام اسی :: گوش

مادر زنبیل به دست از دم در داد زد " تا من میام مواظب برادرت باش . شیشه شیرش رو میزه . این قدر ناخنت رو تو دهنت نکن . میام گوشت رو می برم ها!"

در را بست و رفت . نیم ساعت بعد که برگشت ، بچه دویو جلو و گفت :" من بهش گفته بودم ناخنت رو تو دهنت نکن!"

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


داستان اس ام اسی :: چهار ماه زندگی


- سلام حال شما خوبه؟


- خوبم حداقل تا چهار ماه دیگه خوبم !


-چطور؟


- خب...سرطانه دیگه


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


داستان اس ام اسی :: دلتنگی های یک دیوانه


سنگی در چاه انداختم . دلم برای 40 عاقل تنگ شده بود.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

داستان اس ام اسی:: پوتین

-" مامانی چلا بابا جون بلا تولدم پوتین کوچولوهه لو که قول داده بود نیاولد؟"


-" می دونی که بابایی سرش بره قولش نمی ره و تو بخواب تا بیدار بشی اونم با هدیه ات میاد....اینم صدای در . دیدی گفتم حتما میاد . پاشو پسرم دیگه نخواب ، بابایی پو تیناشو برات فرستاده"

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قلعه حیوانات

در کوچه، گوسفندم

در مدرسه، طوطی

در اداره، گاو

به خانه که می رسم سگ می شوم

چوپانی از برنامه کودک داد می زند:

گرگ آمد! گرگ آمد!

و من کنار بخاری

شعر تازه ام را پارس می کنم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حقیقت من


بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم.

اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت:

گوساله ، بتمرگ!!


 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زنگ

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاهنامه

رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای…

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پسته لال

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

جاذبه

نیروی جاذبه

شاعران را سر به زیر کرده است

بر خلاف منج‍مها که هنوز سر به هوایند

تمام سیبها افتاده اند

و نیوتن، پشت وانت

سیب زمینی می فروشد

آهای، آقای تلسکوپ!

گشتم نبود، نگرد نیست!

 




طبقه بندی: داستان های جالب،  داستان،  اس ام اس، 
برچسب ها: dastane pand amooz، dastanhaye besiar ziba، بهترین و جدیدترین داستان ها، داستان آموزنده و خواندنی "کامیون حمل زباله " حتما بخوانید، داستان بسیار زیبا، داستان بسیار زیبا و تاثیر گذار " هدیه "، داستان های آموزنده جدید، داستان های بسیار زیبا، داستان کوتاه جدید، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، سری جدید داستان های آموزنده، مجموعه داستان های اموزنده، داستان من گاو هستم، داستان کوتاه“دیگر نیست …”، داستان کوتاه “خدا هست”، داستانک “ببخشید!میتونم به خانومتون نگاه کنم؟”، بانک زمان، داستان “مسافرکش”پ، داستان آموزنده (زندگی مثل چای است)، داستان کوتاه (زخم خارپشت)، داستان خواندنی “تردید در عمل”،
ارسال توسط یحیی
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
نسخه موبایل